تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 15:23 | نویسنده : مسافر
چند روزی از رفتن مامان می گذره و کم کم دارم به خودم میام که این وضعیت رو قبول کنم که مسئولیتهام زیادتر شدن. از اینکه مامان نیست و دلم براش تنگ میشه غصه میخورم اما خوب چی کار میشه کرد؟ اونم حق داره زندگی کنه و قرار نیست تا آخر عمرش جور ما رو بکشه. به خاطر همه این سالها ازش ممنونم و امیدوارم از این به بعد بتونه با آرامش بیشتری زندگی کنه.

از اینکه کارای خونه رو انجام بدم خوشم میاد، البته به جز قسمت ظرف شستنش گاهی اونم می چسبه. دستی به آب میزنی و میری تو افکار خودت و به دستاوردهای عجیبی هم میرسی!!!

امروز و فردا باید بیفتم به جون اتاق و یه تمیزی اساسی بکنم. باید یک سری چیزا جا به جا بشن. یه تعدادی .سایل به درد نخور که انبار شدن باید بندازم دور و اتاق رو کمی خلوت کنم.

از هفته دیگه میرم باشگاه و زندگی برمیگرده رو روال گذشته.

دیشب بعد مدتها عالی خوبیدم و فهمیدم همین نعمت های کوچیکی که نمی بینیم چقدر تو زندگی تاثیر دارن.

خدایا ازت متشکرم که هستی...



تاريخ : جمعه بیست و ششم دی 1393 | 16:55 | نویسنده : مسافر
از صبح تا ساعت 3 عصر یکمی با استرس گذشت. هر چی به مامان زنگ می زدم جواب نمی داد. نگران شدم که نکنه تو خونه حالش بد شده باشه و نتونه جواب بده. اما خوب خدا رو شکر از نگرانی در اومدم و جواب داد. حالش خوب بود.  خیلی خوشحالم که می تونه یکمی استراحت کنه.

منم امروز بیشتر وقتم به کارای خونه گذشت.

الانم دارم آماده میشم که با عشقم برم بیرون و یه بستنی بخورم و از دلتنگی در بیام. وقتی برگردم باید غذای بابا رو حاضر کنم و بعد مرتب کردن ظرفا بشینم و درس بخونم.

دیشب افتضاح خوابیدم، یعنی بهتره بگم نخوابیدم. فکر می کنم بیشترش به خاطر سنگینی معدم بود.

امیدوارم امشب خوابم عمیق باشه و خستگی از تنم بره.



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 | 23:27 | نویسنده : مسافر
بعد دعوای نسبتاً بی اهمیت امروز مامان و بابا، مامان قهر کرد و رفت به کنج خلوت خودش، یعنی خونه شمال. از یه طرف ناراحتم که نیست اما از یه طرفم خوشحالم. چون بعد این همه استرس و نگرانی و کار زیاد احتیاج به یه استراحت داشت. امیدوارم مدتی که اونجا هست بتونه یکمی به خودش برسه.

حالا تقریباً کارای خونه با منه. البته کار زیادی نیست، اما به هر حال باید انجامش بدم.

امروز چون عصبی بودم خیلی غذا خوردم. دلم می خواست همش یه چیزی بخورم. اما الان که نگاه می کنم، می بینم درست مثل یه آدم احمق رفتار کردم که هیچ اهمیتی به خودش و بدنش نمیده.

نبودن مامان باعث میشه یکمی تمرین خونه داری بکنم. فردا ناهار می خوام مرغ بریون درست کنم. واسه شب هنوز تصمیمی نگرفتم. احتمالاً شب رو یه غذای ساده و حاضری می خوریم.

با اینکه وقتی مامان خونست حرف زیاد نمیزنه اما وقتی نیست کاملاً نبودنش احساس میشه. باید قدر همه کسایی که تو زندگیمون هستن بدونیم. درست وقتی نیستن می فهمیم که بودنشون چقدر مهم بوده.

دیگه باید برم بخوابم، فردا می خوام یکمی زودتر از خواب بیدار بشم که به کارام برسم.



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393 | 12:53 | نویسنده : مسافر

زمان

 

دیشب داشتم به سی دی دکتر هلاکویی در مورد شخصیت انسان سالم گوش میدادم. خیلی صحبتاش جالب بود. البته فعلا فقط دو بخش از 6 بخشش رو شنیدم. اما تو یک قسمت به مهم ترین چیزی که من باهاش مشکل داشتم اشاره کرد و اونم تلف کردن زمان بود.

ما تو زندگی دو جور دارایی داریم که ازش استفاده می کنیم. اشیا و آدم ها و بعدی هم وقت و زمان. به گفته دکتر، برای انسان سالم خیلی اوقات گزینه دوم بیشتر از اول اهمیت داره. اگر از آدم سالم بپرسی که حاضری همه چیزت رو از دست بدی یا همین الان بمیری، مطمئناً حاضره که زنده بمونه و همه چیزش رو از دست بده. پس اون زمان رو انتخاب می کنه.

اما من بدون توجه به همچین چیزی خیلی وقتا فقط صبح و شب می کنم و برعکس. بدون اینکه به این موضوع توجه کنم که دارم زمان رو از دست میدم و تمام این لحظه ها عمر منه که داره می گذزه و دیگه بر نمی گرده.

به خاطر همین کل دیشب رو فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که باید برنامه ریزی دقیق تری برای استفاده از زمانم داشته باشم. باید هر لحظه آگاه باشم که دارم از زمانم چه استفاده ای می کنم.

این زمان کم باید صرف کارهایی بشه که به پیشرفت  آرامش من کمک می کنه. مثل مطالعه، ورزش و ...

نه اینکه از 16 ساعتی که بیدارم، 10 ساعت پای اینترنت باشم و اینقدر بیخودی دور بزنم که سردرد بگیرم.

تمرین این هفته من، استفاده بهتر از زمانه و اولویت بندی کارها.



تاريخ : دوشنبه یکم دی 1393 | 19:38 | نویسنده : مسافر
امروز 1 دی برای من روز خاصیه. روز تولد کسی که خیلی دوستش دارم.

اما از یه طرف هم امروز سرمون خیلی شلوغ بود. به خاطر گرمایی که از کف ساختمون میومد حدود 15 تا از سرامیکامون ورم کرده بودن و از زمین جدا شده بودن. امروز کلی بنایی داشتیم که باعث شد روی تمام وسایل خونه 2 وجب خاک بشینه و زحمت مامانم کلی زیاد بشه. بنده خدا کلی غصه اش شده بود که باید همه اینا رو تمیز کنه. حقم داره. تمیز کردنشون مصیبته. متاسفانه اصلاً هم نمیذاره کسی بهش کمک کنه. نمیدونم چرا دوست داره خودش تنهایی همه کارا رو انجام بده!!

دیشبم که شب یلدا بود، اما تو خونه ما شور و حالی وجود نداشت. روز قبلش سر خواهرزاده گرامی تو خونه بحث شده بود و کلاً همه شاکی بودن.

و اما تصمیمات خصوصی من...

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 23:22 | نویسنده : مسافر
شنبه و یکشنبه اگرچه درس نخوندم اما برام روزای خوبی بود. تصمیم گرفتم تا آخر هفته 25 ساعت درس بخونم. چون این هفته کمی سرم شلوغه. هفته بعد هم همینطور. 4 روزش دخترخالم میاد پیشم و با هم هستیم بنابراین نمی تونم زیاد درس بخونم. یعنی 7اُم میاد و تا 10 اُم پیشمه.

تو این دو روز ورزشم رو به خوبی انجام دادم و الانم پاهام خیلی درد می کنه. اما تا باشه از این دردا. آدم واسه پیشرفت درد بکشه خوبه. هیچ چیز خوبی هم بدون سختی به دست نمیاد که.

نمازم هم شروع کردم و خیلی بهم آرامش میده.

خدا رو شکر این روزا حالم خوبه و دنیام آرومه.

کمی معده درد دارم که اونم چیز مهمی نیست و مطمئنم که به زودی خوب میشه.

روزهای خوب



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 16:36 | نویسنده : مسافر